- پیرمرد: آقای راننده! این رادیوتوبزن.
- جوانک: آره! ببینیم توش حرفی می زنن؟
- راننده: پَ نَ پَ، توش پانتومیم اجرا می کنن.
- پیرمرد: پَ نَ پَ تکیه کلام منه، شما برو برای خودت یکی پیدا کن.
- جوانک: منظورم اینه که ببینیم بالاخره یکی میاد بگه وضع سکه و دلار چی می شه یا نه. بعدشم ما خودمون ته پانتومیمیم.
- راننده: به چه کارت میاد؟
- جوانک: با بچه ها که جمع می شیم پانتومیم می زنیم، شام پای بازنده اس. من حتی "قسطنطنیه" رو هم اجرا کردم.
- راننده: وضع سکه و دلارو می گم. به چه کارت میاد؟
- پیرمرد: اصلا جوونا باید این روزا روشن باشن. الآن دو هفته اس، بازار شده بی زار، یه نفر نیومده حتی یه سرفه پشت میکروفون بکنه. جوونا باید مطالبه کنن.
- راننده: مطالعه که جای خودش، درس کلّا چیز خوبیه. ما که درس نخوندیم، بیمه فراگیرمونم که رو هواست، با این وضع سکه و اون مهریه ای هم که ما بستیم، خود من الآن عاریه ای خدمت شمام. جوون! تو هم باید مهریه بدی؟
- جوانک: نه، ما رو قیمت امروز شرط بستیم، برنده سیبیل آتشین می کشه.
- پیرمرد: ما که اون زمان قدر بیست سال حقوقمون مهر کردیم، شد 150 هزار تومن. اینقدریه که الآن عیال روش نمیشه مطالبه هم بکنه.
- راننده: مطالعه سن و سال نداره آقا. درس کلّا چیز خوبیه.
- جوانک: شما باید به دلار مهر می کردی.
- پیرمرد: اونوقت من روم نمی شد ازم مطالبه کنه. آقا بزن اون رادیوتو ببینیم چی شد بالاخره.
- راننده: خرابه آقا... خراب...
- جوانک: وضع مهریه؟ یا دلار؟
- راننده: رادیوی من...
می گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزها و تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه عرق فروشی یک ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم.
شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت: در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.
به سلامتی این دو نفر که هیچ وقت دانشگاه نرفتن...
ولی زندگیشون از خیلی از دکتر مهندس ها زیباتره..


در یک افسانه کهن پرویی از شهری سخن میگویند که در آن همه شاد بودند. ساکنان آن هر کاری می خواستند، می کردند و به خوبی با هم کنار می آمدند. فقط شهردار غمگین بود ، چون مدیریتی لازم نبود .زندان خالی بود،دادگاه هرگز به کار نمی آمد و محضرخانه ها هم هیچ کاری نداشتند. چون ارزش قول مردم بیشتر از اسناد مکتوب بود .
یک روز، شهردار چند کارگر را از شهر دوری فراخواند تا در وسط میدان اصلی شهر ، یک چهار دیواری بنا کنند . تا یک هفته صدای چکش و اره شنیده می شد .در پایان هفته ،شهردار همه اهالی را به مراسم افتتاح دعوت کرد .
تخته های دروازه مو قرانه برداشته شدند و در آنجا...
یک چوبه دار ظاهر شد . مردم از هم می پرسیدند چوبه دار آنجا چه می کند. هراسان ،مسایلی را که تا دیروز با توافق دو طرفه حل می کردند ،به دادگاه بردند . به محضرخانه ها رفتند تا آن چه را که پیش از آن ،تنها یک قول مردانه بود ،ثبت کنند . و از ترس قانون ، به گفته های شهردار توجه کردند.
در آن افسانه می گوید آن چوبه دار هرگز به کار نرفت ولی حضورش همه چیز را دگرگون کرد.

تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است. در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش کبیر عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند،کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد برای جبران عمل زشت خود از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.
از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.
طی چند روز اخیر بحث درخواست مجوز راهپیمایی توسط میرحسین موسوی و مهدی کروبی در تاریخ 25 بهمن برای حمایت از حرکت ضددیکتاتوری مردم مصر بسیار شنیده میشه.لذا متن مرتبط با موضوع سایت قطره دات کام به نقل از خبرنامه دانشجویان بدون هیچگونه ویرایشی در ادامه آورده میشه:
مهدی کروبی و میرحسین موسوی در نامه به وزیر کشور خواستهاند تا طبق اصل بیست و هفت قانون اساسی از میدان امام حسین تا میدان آزادی آنهم در روز دوشنبه 25 بهمن راهپیمایی کنند.
معلوم نیست سران فتنه چرا الان به فکر درخواست مجوز افتاده اند و پیش از این برای اقدامات غیرقانونی خود درخواست مجوز قانونی نمی کردند؟!
با نگاهی به فرافکنی دیگر رسانه های ضد انقلاب در ساعاتی پس از انتشار این نامه مشخص شد که چرا سران فتنه به فکر افتادهاند تا درخواست مجوز برای راهپیمایی کنند.
به تیترهای زیر که شبکه های رسانه ای ضدانقلاب منتشر کردند توجه کنید.
*آقای موسوی و کروبی طبق قانون اساسی احتیاجی به مجوز نداریم.
بالاترین در این باره نوشت:
"آقای موسوی و کروبی
سپاس از شما که با جسارت تقاضای یک راهپیمایی در روزی غیر از روز 22 بهمن کردید اما اشتباه 22خرداد 89 را نکنید و منتظر مجوز نباشید چون اصلا احتیاجی به مجوز نیست.
من از شما عزیزان تقاضا دارم با شجاعت و دلاوری یک بیانیه بدهید و بگویید که احتیاجی به مجوز هم نخواهیم داشت. پس ما منتظر مجوز وزارت کشور نخواهیم شد و همه گان روز دوشنبه 25 بهمن به خیابان خواهیم امد."
*راهپیمایی را لغو شده اعلام نکنید
یک سایت سبز دیگر نوشت:
"مدتها بود منتظر بودیم صدایی از رهبران جنبش بشنویم،دستکم یک تایید ساده از آنچه می اندیشیم. آقای موسوی آقای کروبی! برای 25 بهمن مجوزی صادر نخواهد شد،ما هم منتظره چنین مجوزی نخواهیم بود؛ خواهش می کنم در این صورت راهپیمایی را لغو شده اعلام نکنید!"
*این درخواست مجوز نیست فراخوان است-دیگر بهانه ای نداریم
"همه در یک سال و نیم گذشته دیده ایم که گرفتن مجوز راهپیمایی از وزارت کشور دولت کودتا یک شوخی بیشتر نیست و حرکت موسوی و کروبی در مورد خواستن مجوز, صرفا دعوت و فراخوان به تظاهرات است.
دیگر بهانه ای ندارم که: ما رهبر نداریم…یا رهبران ما کوتاهی می کنند: این گوی و این میدان
رهبران فراخوان تظاهرات دادند و اکنون نوبت ماست که به عنوان اولین کشور خاورمیانه که حرکت به سوی دموکراسی را آغاز کرد, قدم نهایی را برداریم: انقلاب سبز و برچیدن بساط ظلم و جور نظام ولایت فقیه"
*حجت تمام شد، موسوی و کروبی دعوت کردند، دست بکار شویم
"موسوی و کروبی تکلیف را بجا آوردند و ما را دعوت کردند، این است وعده ما: 25 بهمن ماه، به سمت آزادی درخواست مجوز پیامی بود به حاکمیت و صد البته به ما، که این مگر نه آنچیزی است که از مدت ها قبل میخواستید؟ که مگر نمی خواستید روزی دیگر به مانند 22 خرداد تنها برای خودمان و اهداف مان بیافرینیم؟ این همان روز است.
تبلیغ کنیم، نامه بنویسیم، دیوار نویسی کنیم، پچ پچ کنیم، زمزمه هایمان را سراسر شهر پخش کنیم، این روز شاید روز خشم مان نباشد، ولی روز حضور مان خواهد بود.
این برنامه حتا ممکن است ظاهرا از طرف این دو عزیز به بهانه "ندادن مجوز" لغو شود، ولی یقین داشته باشد این پیام لغو به معنای لغو حضور ما نخواهد بود، بازی است که دست های حاکمیت را ببندد. پس بی هراس از کنسل شدن آنها تبلیغ کنیم."
با این اوضاع مشخص است که نوشتن نامه به وزارت کشور و درخواست مجوز بهانه ای بیش برای صدور فرمان اغتشاش مجدد در روز 25بهمن نیست.
خبرنامه دانشجویان
باز هم سقوطی دلخراش ، هنوز غم فاجعه ی سقوط قبلی از دلمان بیرون نرفته که درد دلسوز دیگری بر جانمان می نشیند. و این بار آسمان ارومیه شاهد این فاجعه ی دردناک است. دور از زادگاه زیبایم هستم و اخبار موثقی که اقوام و آشنایان به من می رسانند دلم را هر لحظه بیش از قبل در اندوه فرو می برد. اولین چیزی که به هر عقل سلیمی خطور می کند اینست : که چرا این پرواز با توجه به آن وضعیت آب و هوایی فرودگاه مقصد(ارومیه) توسط مسئولین لغو نشده؟!!! و با ریسک بالایی که داشته پرواز کرده! یکشنبه هواپیمای بوئینگ 727 که 160 مسافر داشت از تهران به مقصد ارومیه آماده ی پرواز می شود، اما با دو ساعت تاخیری که برای این پرواز به وجود می آید، تعدادی از مسافران پرواز را کنسل می کنند و با پرواز تهران- تبریز عازم ارومیه شوند.
بالاخره پیرترین هواپیمای ناوگان هوایی کشور بعد از حدود دو ساعت تاخیر پرواز می کند، در نزدیکی فرودگاه ارومیه، به دلیل بدی آب و هوا دیدش را از دست میدهد ، در اینجا خلبان حاذق تصمیم به فرود اضطراری می گیرد ، تمام تلاش خلبان در آن لحظات این بوده که حداقل هواپیما را طوری به زمین برساند که دچار آتش سوزی و انفجار نشود. مسافران نجات یافته از این سانحه از تلاش بسیار خلبان و کادر پروازی می گفتند و اینکه آنها تمام تلاششان را برای رهایی از آن وضع کردند، که البته شدت وخامت آب و هوا همه ی این تلاش ها را ناکام گذاشت. عزیزان زیادی جان خودشان را در این فاجعه از دست دادند.حال کمی هم بپردازیم به این که چکار باید کرد؟! به راستی تا کی باید شاهد سقوط هواپیماهایمان باشیم؟!!! چرا با این همه مسئولان می گویند آمار سقوط کشور ما کم است!!! اینها با کدامین کشور و قاره به قیاس می پردازند که آمار سرنگونی هواپیماهایمان را کم می بینند؟ من که هر چقدر می کاوم ، هیچ قاره و کشور و شهر یا قریه ای نمی یابم که این قدر سقوط هواپیما و کشته شدن مردمش را تجربه کرده باشد.
این بوئینگ 727 یک بار هم در فرودگاه شیراز به علت باز نشدن چرخهایش با دماغه بر زمین فرود آمده، و جزو پیرترین هواپیماهای کشور بوده، آیا حتما باید پرونده ی این هواپیمای علیل و ناقص اینطور بسته میشد تا از رده خارج شود!
در آمریکا و اروپا که مدتها هم خبر اول صدا و سیمای عزیزمان!!! بود، پروازها به خاطر بدی آب و هوا لغو شد، اما چرا در چنین شرایطی به این هواپیمایی که نقص فنی هم داشته، اجازه ی پرواز داده شد؟!
می گویند شهر در ماتم فرو رفته، تشییع جنازه ای پرشور و سوز برگزار شده، پیام تسلیت می دهند و ابراز تاسف می کنند، اما چه سود؟! آیا جگرگوشه های مردم به آغوششان باز می گردند؟!
آیا نباید از وزیر مربوطه سوال شود؟ آیا نباید مسئول هواپیمایی کشور عزل شود؟! تا شاید دفعه ی بعد به چنین هواپیمایی و در چنین شرایط جوی اجازه ی پرواز داده نشود، تا شاید، شاید عزیزان مردم سالم به خانه و خانواده شان بازگردند.
من نوشتم مثل همه ی آنهایی که در فجایع قبلی نوشتند و انتقاد کردند و سوال! اما آخرش نه از محتویات جعبه ی سیاه چیزی دستگیر ملت شد و نه برای این وضعیت اسفبار ناوگان هوایی بهبودی حاصل شد.
ما ماندیم و قلبهایی که می سوزد و چشمهایی که اشکبار است.
پ.ن: به نقل از مشاهدات مسافران بازمانده ی هواپیما
زن کشاورزی بیمار شد،کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت از او خواست برای سلامتی همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت: صبر کنید!از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه ی بیماران دعا می کنید!
راهب گفت:من دارم برای همسرت دعا می کنم.
کشاورز گفت:اما برای همه دعا کردید،با این دعا ممکن است حال همسایه ام که مریض است،خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید.
راهب گفت:تو چیزی از درمان نمیدانی،وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند،متحد می کنم،وقتی این دعاها با هم متحد شوند،چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
دعاهای جدا جدا و منفرد،نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد!